اگر و آنگاه


بعد کلی چرخ زدن تو خیابون و دادن پیشنهادای مختلف برای رستوران از طرف برادرم به مادرم، و تردید فنا دهنده ی ایشان در انتخاب و گذاشتن ایرادای الکی که یکی خلوته، یکی شلوغه، یکی زیادی روشنه، برادرم گفت که میدونی اینکه نمیتونی تحت یه قاعده ای تصمیم بگیری، اونم تو موارد کوچیک، معلومه که بزرگترین تصمیم زندگیتم گند و ریدمان زدی!

بچه دماغو


همه ش حرفش و سطح دغدغه ش اینه که من چه فقیرم و بقیه پولدار، در حالیکه به نظر من فقر ذهنی داره بیشتر.

هربار بیشتر به این امر واقف میشم که بچه دماغویی بیش نیست که افسردگیش از درون زیاده ولی میخواد با اظهار کردن به شادی، اونو پنهان کنه، چون کسی که شاده غم فقر نمی گیرتش.

جنگ جنگ تا دم مرگ؟!!!


من در کل اصن حوصله ی جنگیدن رو ندارم، و هر وقت جمله ی باید براش بجنگی رو میشنوم بالعکس بازی رو واگذار میکنم، از بچگی میگفتم که چقد مسخره ست آدما بچه دار میشن که بچه هاشون بجنگن.

حیات وحش همیشه جلوه گر جنگ برای بقا و نقطه ی بیزاری من بود و من هرگاه که زندگی آدمیزاد نزدیکی بیشتری به اون جلوه پیدا میکرد، بیزاری بیشتری داشتم.