این تغییرات


یه 2 روزی شده که آفتاب عالم تاب روی سر این شهر دود گرفته  دوباره سر درآورده ، یه بادکی هم  وزیده ، محض روبیدن گند و کثافتای آسمونی ، روی هم رفته یه نیم چه  روحیه ای می گیریم ، اونم بعد اون جبهه هوای افسردگی .
نمی دونم واقعا چه حسیه این زنده بودنه !
یه روزایی از فرط  رنج درونی انقدر به خودت می پیچی  ودلت برای خودت می سوزه که چقدر زجر می کشی و یه روزایی ام  ازین که میبینی کسانی هستند در کنارت و می خوان که کمکت کنند اشک می ریزی و می خوای خودتو جمع وجور  کنی  فقط به دلیل اینکه اونا هستند و تو رو می بینند .
این روزا  چندان اعتقادی در من باقی نمانده ، چیزی که در سالهای قبل برام قابل پیش بینی نبود ،ولی خط فکری  هنوز همان است ،همان .
هنوز دوست دارم به  وسیله آرمانهایم رهایی یابم ، تا  کودک  درونم را نوازش کنم و بگم دیدی  بلاخره  تورو خوشحال کردم ، و تو این دنیا تنها چیزی که برام ارزش زیستن داره  آرمانهامه ، به هیچ کدوم ازون شعارهای  این آدما اهمیت نمی دم ، چون بیشترشون سرابه و توهم ، یه دنیای وحشی و بی رحم با آدمای وحشی تر از خودش ، ولی کودک درونم هنوز هاج و واج  ماتش برده  ،داره نگاه می کنه ،باورش نمی شه که اون ترسیمات به اون بدی ها باشه  ، در بیشتر مواقع دلم براش می سوزه ، اون خیلی آسیب پذیره ، هر وقت که بغضش می گیره ، من زودتر از اون ساعتها براش گریه می کنم ، لباش  که داره میلزره رو تصور می کنم …..

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s