و سرانجام رها شدن از جنسیت


برعکس من ،مادرم با زنانگیش خیلی حال میکرده ومیکنه ،به دلیل بزرگ شدن تو خانواده ای که دموکرات بودن و توش مرد سالاری حکم نمی کرد و موج نمیزد،پدرش مردی کم نطیر بود خصوصا تو جامعه ای مثل ایران.
به همسرش و بچه هاش آزادی وقدرت پیشرفت کردن وفرصت تجربه کردن میداد . این به نظر من بزرگترین شرط رشد کردن تو آدماست واگر کسی چنین موهبتی رو داشته باشه خیلی وضعش بهتر از بقیه ست.
حالا اینو اینجا داشته باشید که تعجب من ازینه که مادرم چگونه اون شرایط رو رها کرد و به دامن مرد سالاری تحت عنوان عشق پناه آورد ،به چیزی که تصور خاصی ازش نداشت ،به نظر من تجربه ی ترسناکیه که فقط امکانش تو سنین خامی آدما شدنیه که برای مادر من اتفاق افتاد و چرخه گشت وگشت و وورق برای ما برگشت.
پدر من مرد سالار بار اومده بود ،احتمالا خودشم یکی از قربانیان مردسالاری بوده،گرچه ازون سیبیلای هشت لا نداشت و قدری هم مدرن تر از مردای عهد قجر بود ولی چارچوب کلی تا حد زیادی دست نخورده بود ،اون یه نمونه دیکتاتوری خونگی داشت ،که بر روح وروان فرزندان اثر میگذاشت ، کلا جنس زنم که در نظرش ضعیف بود ،بنایراین روح کمال خواهی در مادر من کشته شد و منِ فرزند دخترم که کم کم اثراتشو توی وجودم حس کردم و تبدیل شدم به کسی که در بحبوحه ی نوجوانی و بلوغ هم از زن بودن خودش ناراضیه و هم از سایر زنها متنفره ،چرا ؟ چون تو کله ش رفته بود که جنسیت تو ضعیفه و تو آفریده شدی که ضعیف پنداشته بشی،یه بچه ی آرمانگرا براش سخت بود که بپذیره که قهرمانا همیشه مردن و زنا همیشه تشویق کننده ن،از فیلما و کارتونایی که این تصوراتو تقویت میکرد هم حالم بد میشد ،از دخترایی که دغدغه شون شوهر کردن و کارای به اصطلاح دخترونه بود بدم میومد ،وانزجارمو اعلام میکردم که مادرمو خیلی میترسوند ،ولی واکنشای من کاملا در راستای اون چیزایی بود که با رویاهام مغایرت داشت، از 12 به بعد بلوغ بدی داشتم ،از اتفاقاتی که برای بدنم میوفتاد واقعا بدم میومد چون منو داشت شبیه اون دختری میکرد که پر از محدودیته و نمیتونه خیلی کارارو بکنه با پسرا بازی نکنه یا اگه بازی ام میکنه دیگه جنسش مثه قبل نیست،بیشتر ورزش میکردم حتی ادا اطوارام بیشتر پسرونه بود،این که کمتر شبیه دخترا باشم برام لذت بیشتری داشت ،بله این چیزی بود که اون تفکرات بصورت ناخودآگاه به سرم آورده بود،مدتی به همین منوال گذشت ومن کم کم متوجه اثرات منفی افکار مرد سالاری روی خودم وسایرزنای جامعه شدم و ازون ور بوم افتادم ،از مردا بیزار شدم که خاک رشد رو از ما گرفتن ،البته هنوز همون دختری بودم که دلش میخواد قهرمانی ستودنی باشه که دنیا رو متحول کنه،این رویه م چند سالی به طول انجامیدو در نهایت به حالتی از تعادل نزدیک شدم که واقعا اگر ذره ای عدالت تو این دنیا بر قرار بود کسی براش فرقی نمیکرد که چی باشه جنسییتش،الان برای من چندان فرقی نداره که زن باشم یا مرد ،فقط بتونم اون آدم معقولی باشم که آرزوشو داشتم باشم برام کافیه.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”و سرانجام رها شدن از جنسیت

  1. از یه دورانی به این طرف فشار روانی جامعه مردسالار خیلی بیشتر از فشار خانواده بوده و هست. منی هم که تو یه خونه زن سالار و با تفکر اینکه زن می تونه و باید از پس تمام لحظه های زندگیش بر بیاد بزرگ شدم, بارها از زن بودن خودم بدم اومد. چون بیرون از خونه اونقدری که توی خونه قدرت مانور داشتم, نداشتم. هر چی هم که حضورم در اجتماع بیشتر میشد این قضیه پررنگ تر میشد. با اینکه دیگه باهاش کنار اومدم و خودم رو فارغ از جنسیتم شناختم و باور دارم ولی هنوزم ته ته های دلم نمی خوام دختر داشته باشم, چون برای داشتن حس برابری باید خیلی بجنگه و تلاش کنه

    • کاملا موافقم با شما ،چون بازم آدم با خودش میگه اونم باید تمام این مسیرو طی کنه وتازه معلومم نیست به همین نتیجه ای که ما رسیدیم برسه ،فقط امیدوارم که هر روز به تعداد زنانی که ماهیتشون به جنسیتشون خلاصه نشده و به حقوق انسانی خودشون واقفن افزوده بشه ،پاینده باشی 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s