«بیکه» رفت


شب‮ نوشت‮های خلیل

index
هنوز داشتم به مرگ می‌اندیشیدم. به این پدیدۀ سوگناک هستی که دو سال پیش، در همین فصل، کاکایم را گرفت. روزهایی را بازخوانی می‌کردم که او زنده بود. که او لبخند می‌زد، قهر می‌کرد. یادم است آخرای تابستان آمده بود خانۀ ما. با مهربانی از همۀ مان احوال گرفت و نان چاشت را که خورد، دوباره رفت. در این چند روز، مانند هر سال، مرگ با تمام سنگینی‌اش بر دوش من آوار شده بود. به لحظاتی فکر می‌کردم که «علی‌جان» از سر درخت افتاد، در حالی که هیچ‌کسی نبود و او در ناامیدی مطلق جان‌داد. با شعری از خیام خودم را دلداری می‌کردم که این رسم زندگی است. آدمی سرانجام روزی می‌میرد. روزی به نابودی کشانده می‌شود و از این سراچۀ امید و وهم دلخوشی سقوط می‌کند.
اما گویی پاییز برای من به فصل بدشگونی بدل می‌شود. همین دو شب پیش، پدرم تلفن کرد. عجیب است که به جای خوش‌حالی،…

دیدن نوشتهٔ اصلی 1,051 واژهٔ دیگر

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s