اگر و آنگاه


بعد کلی چرخ زدن تو خیابون و دادن پیشنهادای مختلف برای رستوران از طرف برادرم به مادرم، و تردید فنا دهنده ی ایشان در انتخاب و گذاشتن ایرادای الکی که یکی خلوته، یکی شلوغه، یکی زیادی روشنه، برادرم گفت که میدونی اینکه نمیتونی تحت یه قاعده ای تصمیم بگیری، اونم تو موارد کوچیک، معلومه که بزرگترین تصمیم زندگیتم گند و ریدمان زدی!


از قدیم نگران کننده بود که کسی مریض زمین گیری تو خونه داشته باشه که از تمام توانایی هاش افتاده باشه وکسی یا کسانی از نزدیکان خواب ببینن که شخص سالم وسرحال حرف میزنه وراه میره ومعاشرت میکنه ،اینجور مواقع طرفو هنوز نرفته خیراتش میکردن ومیکنن ،که مبادا بوی الرحمانش بالا زده باشه.

حقیقت ناخواستنی


سخته پذیرفتن اینکه اون چیزی نیستم که درباره ش رویا پردازی میکردم،همیشه از معمولی بودن بدم میومد و حالا پذیرش اینکه کاری وچاره ای جز معمولی بودن ونقش معمولی بودن رو بازی کردن ندارم سختتر از گذشته ست،هروقت میخوام خیلی نکته سنجی کنم میگم تو خفه شو ،توام یه چیز معمولی هستی ،نه کمتر نه بیشتر.

ولی پیش خودم متاثرم که ازون شکافنده های اتم نیستم،چطور ممکنه که معمولی باشم ولی عجیب غریبم باشم ولی در نهایت شاید یه معمولی غیر معمول باشم!